ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
356
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
آنان جتى پس از فاصلهى زيادى كه از آن ميدان دور شده بوديم ، باز هم به وضوح به گوش مىرسيد . بعد از گذشتن از حوالى واحهى اميركلا دوباره نيزارها آغاز مىشد . گرماى هوا بيش از پيش تحملناپذير بود و بوى تعفن بيش از هميشه ما را آزار مىداد . رودخانهى پهناور بابل پايان ساعات بدبختى ما بود . از گدارى روبهروى منصورآباد - شهركى كه از هر لحاظ شبيه به دهكده قبلى بود - به آن سوى رودخانه رفتيم . در ميدان شهر چند لحظهيى مكث كرديم تا زنهاى زيباى منصورآباد را كه از تعزيه به خانههاى خود برمىگشتند و صورتهاى خود را خوب نپوشانده بودند ، تماشا كنيم . در ميان آن همه زن حتى يكى نبود كه قيافهاش جذاب و زيبا نباشد . جلودار براى ما تعريف كرد كه دختران منصورآبادى هميشه سخت مورد توجه و مطلوب طبع ثروتمندان تهران و حتى اصفهان و شيراز هستند . در موقع گذشتن از منصورآباد در چمنهاى باتلاقى اطراف شهر گاوهاى كوچك كوهاندار و اسبهاى نيمهوحشى به چرا مشغول بودند . بعد از طى مسافتى ، پاسى از شب گذشته به كنار باتلاق بزرگى رسيديم . به هر وسيلهيى كه ممكن بود بايد از اين مسير مىگذشتيم . اسبهاى بيچارهى ما كه از اين راهپيمايى طولانى به شدت خسته و كوفته بودند تا شكم در گلولاى باتلاق فرومىرفتند . عبور از اين گذرگاه دشوار بيش از سه ربع ساعت طول كشيد . آن سوى باتلاق ، زمين كاملا خشك و پرشن ، پوشيده از خارهاى تيزى بود كه ساقهاى ما را سوراخ سوراخ مىكرد . سرانجام ساعت يازده شب خرد و خمير يا به قول چاروادارها : « هپيزمپيز ؟ » « 1 » به مشهدسر رسيديم . جلودار ، ما را به كاروانسرايى كه در كنار رود بابل بود ، هدايت كرد . بعد از آنكه مدتى در بزرگ آن را بهصدا درآورديم ، سرانجام كسى در را به روى ما باز كرد و خبر داد كه كشتى پست پيش از تاريخ حركتى كه قبلا براى آن معين شده بود ، همان روز صبح به راه افتاده است . در يكى از اتاقهاى كاروانسرا كه ديوارهاى آن پوشيده از خزه بود و كثافت از در و ديوارش مىباريد مستقر شديم ، اما ديگر نمىدانستيم كه چه وقت به اروپا خواهيم رفت و چطور از دام شركت پر مكر قفقاز و مركور و وعدههاى دروغ آن خود را نجات خواهيم داد .
--> ( 1 ) . عين عبارت كتاب است .